![]() |
![]() |
|
| دل نوشته ها |
|
مانده ام پاک حیران
پول که ندارم چاق و کچل هم که شده ام کسی نگاهم هم نمی کند شماره هم از من نمی گیرند یعنی من باید ازدواج کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 23:13 توسط هومن جعفری |
|
|
دهانم را که بوییدند پاک دمغ شدند اخرین باری که به کسی گفته بودم دوستت دارم چند هزار سال قبل بود خدایا؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 2:2 توسط هومن جعفری |
|
|
مثل اینکه دخترک بیچاره را
دیر از توی فر در اورده بودند طفلک قهوه ای شده! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 1:59 توسط هومن جعفری |
|
|
دوباره خودم شدم
یک دیوار خالی از تصویر یک اتاق خالی از اثاث یک خانه خالی از هم خانه دوباره خودم شدم یک باغ خالی از گل یک جنگل بدون درخت یک نقشه خالی از اسم دوباره خودم شدم یک فوتبال بدون توپ یک بازی اغاز نشده یک بازنده که هیچ وقت نمی برد اهای شما که با تردید پیش می ایید و گمان می برید که اشتباه گرفته اید اما اصرار دارید که اشتباه نمی کنید درست است! من همانم که شاعر می گفت من تجسم زندخ یک شعر زنده تا ابدم اینجا پیش روی شما جنگجویی قرار دارد که نجنگید و شکست خورد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 16:6 توسط هومن جعفری |
|
|
خواستم یک دل نه
که صد دل عاشقت شوم دریغ که همان یکی هم برایم نمانده بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 15:57 توسط هومن جعفری |
|
|
به یکی گفتم دوستت دارم
نامزدش را فرستاد سراغم به یکی دیگر گفتم دوستت دارم به ۱۱۰ شکایت کرد به یکی دیگر گفتم دوستت دارم پدرش را فرستاد سراغم به تو که رسیدم نگفتم دوستت دارم اخر مارگزیده از ریسمان سیاه و سپید می ترسد از کجا باید حدس میزدم که تو هم مرا دوست داری؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 15:56 توسط هومن جعفری |
|
|
از دو نفر خوشم امد
انها از من خوششان نیامد دو نفر از من خوششان امد من از انها خوشم نیامد من و یک نفر از هم خوشمان امد خانواده هایمان از هم خوششان نیامد حق با روباه کتاب شازده کوچولو بود "همیشه خدا یک پای بساط لنگ است" |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 15:51 توسط هومن جعفری |
|
|
کافه همان کافه است
میز همان میز منو همان منو گارسون همان گارسون همه چیز مثل سابق است غیر از تو که نیستی و من که اخم کرده ام و قهوه که تلخ تر از همیشه است ...وجایت که چقدر خالی است |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 19:31 توسط هومن جعفری |
|
|
خواستنی ترین برای من تو این روزا خنده های ناز و پررنگ توئه خنده هایی که ندیدم هیچ جایی خنده هایی که تو این دنیا نوئه خنده هات مثل عسل مثل پروانه رو گل مثل شادی تموم دنیا وقتی زیدان می زنه توپو تو گل اره خنده های تو برای من عزیزه مقد سه غنیمته دیدن چهره مهربون تو توی این بی نعمتی یه نعمته تو بخند عزیز دل تو بخند لب شکری که باسه این قهوه دل از همه تو بهتری دل من محو چشات چشم من محو لبات دلو ویرون می کنه به خدا اون خنده هات من مثل یه قهوه تلخ تو یه فنجون شکری دلمو بهم زدی با توام لب شکری تو بخند عزیزترین عزیز دل بذار دنیا دوباره خوب بدونه که برا عاشق شدن امیدی هست خنده تو میدونه خوب می تونه می تونه یه مردو عاشق بکنه میتونه به زندگیش رنگی بده میتونه به زندگیش هدف بده به سکوت شبش اهنگی بده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:26 توسط هومن جعفری |
|
|
حتی ماندگارترین خاطره ها نیز نیازمند چیزی خواهند بود، نیازمند بوسه ای، کلامی، نجوایی، و گاه حتی محتاج لبخندی برای تکرار شدن و ماندگار ماندن تا که برق بزنند جلا بیابند و بمانند حتی عمیق ترین احساسات هم روزی ناچارند از آمدن به سطح و بیان شدن عرضه شدن و ارضا شدن حتی بی نیازترین عاشقان و قانع ترین معشوقان نیز هر از چندی به اندکی توجه محتاجند به نازی یا نیازی به کلامی، به سلامی، به ترفندی، به لبخندی، من چه باید بگویم من چه باید بخواهم من باید به چه چیز دل ببندم غیر از لبخند همیشگی و تغییرناپذیر چهره آرام و دست نیافتنی و حسرت همیشگی شنیدن کلامی از تو که دلم را ربودی به من بگویید چگونه می شود از معشوق خاطره ای کسب کرد وقتی که مثل من به قاب عکسی دل بسته باشید؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 20:20 توسط هومن جعفری |
|
|
سلام
رفتم و عاشق شدم وباختم و دوباره برگشتم. به زودی دوباره براتون شعر میذارم. سال نوتون مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 18:13 توسط هومن جعفری |
|
|
کار کردن تعطیل
دنبال کار رفتن تعطیل زندگی کردن تعطیل شعر نوشتن تعطیل مفاله نوشتن تعطیل همه چیز تعطیل فقط بچسب به لاست و دعا کن هارلی یک دستگاه پورتن گیرش بیاید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 18:9 توسط هومن جعفری |
|
|
توجه توجه
والنتاین رسید اگر شما هم مانند من ببو بی عرضه و ترسو هستید پس مانند من خاک بر سرتان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 18:32 توسط هومن جعفری |
|
|
اخر سر نفهمیدم من خیلی بی عرضه تشریف دارم یا دیگران فهمیده اند که من خیلی بی عرضه تشریف دارم؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم بهمن 1388ساعت 20:1 توسط هومن جعفری |
|
|
توجه توجه به یک عدد دستگاه راست سنج نیازمندیم اخر دروغگوها دارند به شرافتشان قسم می خورند که حرفشان راست است و من هیچ کدامشان را باور ندارم رفیق پس لطفا یک دستگاه راست سنج اختراع کن که اینجا همه دروغگویند مگر انکه خلافش ثابت شود |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم بهمن 1388ساعت 19:59 توسط هومن جعفری |
|
|
می دانی فرق یک خودفروش با یک ادم فروش چیست؟ خودفروش ها در خلابان ها هستند و زندگی پستی دارند و ادم فروش ها اوضاعشان توپ توپ است پس اگر ادم فروشی دیدی که زندگی پستی داشت و خودفروشی دیدی که وضعش توپ توپ بود لطفا شماره دومی را برایم بفرست که این مجردی دارد بدجوری فشار میاورد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 10:27 توسط هومن جعفری |
|
|
لاست همان رابینسون کروزوئه قدیم است
فقط یک مقدار در و دافش را زیاد کرده اند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 17:39 توسط هومن جعفری |
|
|
تنها دو بار زندگی می کنیم
بار اول وقتی خرابش می کنیم و بار دوم وقتی می فهمیم خرابش کرده ایم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 18:37 توسط هومن جعفری |
|
|
اصلا فرق ازدواج موقت با ازدواج دایم چیست؟
وقتی همه راه ها به طلاق ختم می شود؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:2 توسط هومن جعفری |
|
|
اخیرا کمی تنهاتر از همیشه شده ام
وکمی منزوی تر و کمی بی برنا مه تر و دست و دلم به کار نمی رود فکر کنم بدنم کمبود عشق پیدا کرده باشد نظر شما چیست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:32 توسط هومن جعفری |
|
|
با شارژ جادویی ایرانسل
۲۰ درصد بیشتر به هم دروغ بگویید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:7 توسط هومن جعفری |
|
|
نه انگار عاشق بودن کافی نیست رفیق
و کافی نیست توی چشمانت برق عشق باشد نه انگار کافی نیست که از دیدنش خوشحال شوی و فکر کنی زندگی زیباتر شده نه رفیق...نه عزیز...تو اشتباه می کردی کافی نبود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:1 توسط هومن جعفری |
|
|
بلدم دروغ بگم
بلدم فریب بدم بلدم احساسمو قایم کنم درسمو خوب بلدم تو ولی وقتی نگاهم می کنی دروغا یادم میرن نمیتونم بی تفاوت به چشات نگاه کنم نمیتونم یه نقاب بی نقابی بزنم به صورتم من دروغ خوب بلدم ولی وقتی که چشای قهوه ایت برق می زنن همشون یادم میرن من دروغ خوب بلدم ولی وقتی که چشام زوم می کنن روی اون دوتا چشای قهوه ای همه چی یادم میره نمی تونم به خودم دروغ بگم نمی تونم عشقو کتمونش کنم اون نقاب بی نفابی میفته از صورتم دست من رو میشه تو دیگه می فهمی من عاشقتم تو دیگه می فهمی افتادم تو دام اون چشات *** با تو ام چشم قهوه ای با توام نقاب پرون با تو که می دونی من عاشقتم هیچی نیست بهم بگی؟ حرفی نیست تو اون چشات؟ نکنه برات مهم نیست که یکی اسیرته نکنه اینجور چیزا برای شازده خانوم قصه ها طبیعیه نکنه ـکور بشه چشم شیطون و جفت گوشاش کنده بشن ـ مارو لایق خودت نمی دونی؟ راست بگو اینجوریه؟ *** خیلی بد دردیه عشق عاشقای بی خبر نگران و منتظر توی هفتا اسمون هیچی نمونده براشون نه غذا نه حتی خواب جونشون بسته به جون طرفه " وای خدا خنده نشسته رو لباش اخ خدا بارون میاد تو اون چشاش نکنه خنده معشوقه مال رقیبمه؟ نکنه گریه هاش از دست منه؟ ا خدا اخمای اون برا کیه؟" خیلی بد دردیه عشق خیلی بد دردیه عشق *** با توام چشم قهوه ای با توام خانوم بلا با توام شازده خانوم قصه ها هیچی نیست بهم بگی؟ حرفی نیست تو اون چشات؟ تو بهم بگو خدا بگو که امیدی هست؟ بگو امیدی به همزبونی هست؟ بگو راحتم بکن خیلی بد دردیه عشق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:2 توسط هومن جعفری |
|
|
باز تو خواب دیدمت و دوباره عاشقت شدم عشق تو مثل یه شمشیر دودم برید اما زخمی نکرد زخمی کرد اما خون نیومد خون اومد اما بی خیال من توی خواب و خیال تو توی بیداری بگو دوستم داری؟
باز تو خواب دیدمت و دوباره عاشقت شدم تیزی دو تا کمون ابروهات نگاه اون دو تا چشم قهوه ای قهوه ترک نگات از عسل شیرن تره رنگشم که بهتره طعمشم که محشره تو که اون اخر چشمات قهوه دارچین داری ناز همچین داری بگو دوستم داری؟
باز تو خواب دیدمت و دوباره عاشقت شدم دندونات یه دست سپید ابروهات مشکی مات اگه لبخند بزنی اون موقع کیشه و مات چه بگی کیش چه نگی شاه قلب من کارش تموم شده نه رخی نه افسری اخه از همه سری تو که تو میدون بازی مثل یک سرداری بگو دوستم داری؟
باز تو خواب دیدمت و این باری مجنونت شدم چشم عسل گیس قهوه ای مو بلند گیسو قشنگ ابروهات مثل کمند بذا راحتت کنم افتادم من توی بند توی بند عاشقا توی بند مجنونا نوی بند حیرونا توی بند اونایی که دلو با اولین افسون تو باختن و دیگه خلاص حالا تصمیم با شماس تو که این همه قشنگی داری تو که دوتا چشم رنگی داری بگو دوستم داری؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:33 توسط هومن جعفری |
|
|
سرنوشت بود که مرا به تو بازگرداند یا روزگار؟ حتما روزگار چون فقط روزگار است که دوست دارد _وقتی تو را در بدترین موققعیت ها گیر انداخته_ با صدای بلند به من بخندد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:0 توسط هومن جعفری |
|
|
مرگ بود که در خانه ام را زد وقتی پرسیدم وقتش شده؟ خندید و گفت:نه دیوانه وقتش که برسد می ایم پرسیدم: حالا پس جرا امدی؟ گفت:تا یادت بیندازم که قبل از امدن من باید" مخ یکی" را بزنی چقذر بی دست و پایی بدبخت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 11:33 توسط هومن جعفری |
|
|
زندگی از این هم مسخره تر است که تو فکرش را می کنی عاشق می شوی و می خورد توی حالت توی کارت غرق می شوی و می خورد توی پوزت شعر می تویسی و می گذارند توی کارت در خیابان شماره می دهی و می زنند توی دهنت از چراغ قرمز رد می شوی و جریمه ات می کنند جوراب سوراخ می پوشی و دعوتت می کنند مسجد برای نماز دهانت بوی پیاز می دهد و یکی که با او رودربایستی داری برای روبوسی جلو می اید از همه مسخره تر می نشینی داخل کافه تا شعر بنویسی و بعد یادت می اید تمام پول هایت در جیب ان یکی شلوارت بود اه که توی روحت دنیا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:54 توسط هومن جعفری |
|
|
عمویم همیشه به شوخی می گفت وقتی دروغ می گوییم؛ «چشمانمان صورتی می شود» و من هیچ وقت این جمله را باور نداشتم خوشحالم که با تو هستم و شادم که دلدار منی و چقدر این رنگ «صورتی» به چشمانت می آید وقتی می گویی، دوستم داری! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:41 توسط هومن جعفری |
|
|
اخر قصه که رسید ادم شدم اما باز هم "حوا"نیامد اغراق نمیکنم اما ادم نشدن بیشتر صرف داشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:26 توسط هومن جعفری |
|
|
روز اول با خودم شرط کردم به اندازه هر بوسه غیر مجازی که از تو بگیرم دو رکعت نماز بگذارم یکی از برای توبه و یکی از برای شکر نعمت نازنین خدا را خوش نمی اید که تا الان فقط 2 یا 3 رکعت نماز به خدا یم بدهکار باشم اندکی دست و دلباز تر مرا در می یابی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:24 توسط هومن جعفری |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|